ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

جشن تولد یکسالگی تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرنمی من

  دختر نازنینم و همه دوستای عزیز سلام دیشب جشن تولد ترنم جونی بود خیلی خیلی خوش گذشت و همه چیز عالی برگزار شد خانواده عمو محسن و خانواده خاله الهه و عمو مهدی و خانواده خاله یلدا و خاله شیوا و عمو نیما و پدر جون مهمون های جشنمون بودن و مراسم رو هم در رستوران فودلند  در حافظیه کیش برگزار کردیم . دکور و کیک و... رو هم میکی موس انتخاب کردیم جای خاله ها , دایی ها و عمو امیر و مامان جون و باباجون هم خیلی خالی بود. مهمونیمون 9:30 شروع و 1 شب هم تموم شد .به شما هم خیلی خوش گذشت مامانی همش در حال رقصیدن بودی . چند تا عکس از مراسم تولد:               ...
11 تير 1391

لالایی های ترنم من

ترنم عزیزم سلام الان که خوابی دلم برات تنگ شده .با اینکه همه اش باید دنبالت بدوم ولی تا می خوابی باز هم می خوامت. کلی بامزه تر شدی و همه اش تلاش می کنی ما رو بخندونی و به خواسته ات برسی و هر کاری خواستی انجام بدی  و ما هم تسلیم تسلیم باشیم ,حتی قدرت 1 اخم رو هم با خندوندنت از ما  می دزدی ,ای کوچولوی شیرین من. می خوام لالایی هات رو برات بنویسم شاید وقتی بزرگ شدی برات خاطره انگیز و شیرین باشه: لالالالا گل لاله               گل زیبای آلاله                         &nb...
11 تير 1391

غذا خوردن ترنم جونی

سلام دوباره به ترنم جون و همه دوستای خوبمون دخمل گلی امروز می خوام از غذا خوردنت برات بنویسم به همراه عکس هاش ,توصیه می کنم هر کس بیماری قلبی داره نبینه :)   یک مدتی هست که اصلا خوب غذا نمی خوری گلم به هر راهی که بگی متوصل شدم ولی فایده نداشته که نداشته حتی روزی چند بار برای شما غذاهای متنوع درست میکنم ولی حتی حاضر نیستی که امتحان کنی ,با خیلی ها مشورت کردم و دکترت هم میگن به خاطر حس استقلال طلبی تو این سن هست .درست هم میگن فقط می خواهی با دستای نازه خودت غذا بخوری و در ظرف های ما و من هم قرار شده به شما اجازه بدم هر جور شده فقط بخوری .جالب اینجاست که روی صندلی خودت نمیشینی چون به محض اینه کمربندت رو می بندم می خواهی بیایی پای...
6 تير 1391

هدیه های تولـــــــــــــــــــد

اینجا هم هدیه ها به همراه عکس رو برای یادگاری برات گذاشتم گلم .....   از طرف پدر جون یک آیپد از طرف مامان جون و بابا جون که نتونستن هم بیان(فرش اتاق کودک)   از طرف خاله الهه و عمو حمید   از طرف عمو مهدی (یک عروسک خوشکل که قدش هم بلتد میشه :) )     از طرف خاله شیوا و عمو نیما(یک سکه یک گرمی و یک عروسک خوشکل)   از طرف من و بابایی یک سکه خاله یلدا هم یک پیراهن خوشکل صورتی به شما هدیه دادن که حتما تنت می کنم و عکسش و میگذارم عمو محسن و خاله مائده هم یک سرهمی قشنک لی و یک کفش مادرکر برای شما خریدن که عکس اون ها رو هم می گذارم برا عشقم .  از طرف عمو امیر هم ی...
4 تير 1391

تـــــرنم و امیر ها

سلام من اومدم, ببخشید دیر شد  همونطور که قول داده بودم می خوام راجع به چند روز گذشته برات بنویسم عشقم. تا اونجایی میدونی  که امتحان های مامی شروع شدن . بعد مامان جون اومدن کیش پیش ما که من بهتر درس بخونم و شما کلی با دایی کچولوها (امیر محمد و امیر حسین )بازی کردین , مخصوصا بادکنک بازی و خندیدید و  کلی خوش گذروندید   من و که دیگه نگو انگار دنیا رو داشتم , درست برگشته بودم به اون موقع ها , وقتی که مجرد بودم و کلی ناز می کردم , مامان چایی داریم , مامان میوه می خوام , مامان من رفتم بخوابم ترنم پیش شما و ...... وای که چه حالی داشت راستش و بخوای خیلی دلم برای اون روزا تنگ شده بود . ادامـــــــــ...
30 خرداد 1391

واکسن 12 ماهگی

دختر قشنگم شما یکساله شدی عشقم و باید واکسن می زدی ,مر کز بهداشت تاریخ واکسن شما رو 27 خرداد زده بود, ما هم  با بابایی و خاله یلدا و رادوین که دوست جونی شماست و درست 1 ماه از شما بزرگ تر رفتیم برای واکسن که خدا رو هزار باز شکر فقط یک کوچولو گریه کردی , بعد هم رفتیم خونه خاله یلدا و تا غروب اونجا موندیم .شما و رادوین هم کلی بازی کردید , می رفتید پشت پرده دالی می کردید و بعد هر دو کلی قهه قهه میزدید و من و خاله یلدا هم کلی ذوق می کردیم ,خیلی لحظه به یاد ماندنی بود چون شما دیگه یاد گرفتی با هم سن هات بازی کنی عروسکم.راستی خاله یلدا شما رو هم حمام کردن چون شما خیلی موقع حمام گریه می کنی من از خاله خواستم این بار ایشون زحمت این کارو بکشن شا...
30 خرداد 1391

تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولد ترنمی

دختر قشنگم خیلی اتفاق ها افتاده که می خوام برات بنویسم ولی راستش و بخوای اصلا انرژی ندارم و خیلی له ام ولی تنها چیزی که بهم قدرت داد که شروع به نوشتن کنم این بود که یاد تولدت افتادم , دختـــــــــــــرم فردا شما یکساله میشی هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا.الهی مامان فدات بشه عزیزم ,راجع به این چند روز گذشته حتما به محض اینکه حالم بهتر شد می نویسم.الان فقط می خوام به تولدت فکر کنم .خیلی برنامه ها داشتیم که فکر کنم عملی نشه ولی حتی اگر نشد همین جا قول میدم که سال دیگه میترکونیم برات نفسم .من امشب برای مصاحبه باید برم تهران و  فردا به محض اینکه کارم تموم شد سریع بر می گردم پیش گل دختری و بابایی جونی و تــــــــــــــــولد و ...
24 خرداد 1391